در دين ما سزاي پريدن تفنگ نيست
بستن دو بال هجرت او را قشنگ نيست
باور كنيد خاطره ها يخ نبسته اند
جايي كه شيشه ملتهب از نام سنگ نيست.
اينجا براي حادثه بودن نيامديم ـ
اينجا كه نام چاه و شغاد و خدنگ نيست .ـ
...
منم وعشق لقايت ‘مسافرم برگرد
و شوق وشور وصالت ‘مسافرم برگرد
حديث دوري از چشمهاي عاشق توست
"تفقدي به عنايت" مسافرم برگرد
زمين به فتنه ارباب اهرمن خونيست
تويي خداي عدالت ‘مسافرم برگرد
بيا كه چشمه احساس خلق مي خشكد
در اين زمان جهالت .مسافرم برگرد...
صداي ناله ني هاي بي نفس تلخ است
تو را به منتظرانت مسافرم برگرد
بيا كه لرزه بر اندام ظلم اندازي
خداي پشت و پناهت مسافرم بر گرد
دوباره طعنه به احساس بوتراب زدند
چه سخت هست شماتت مسافرم برگرد
در است و پهلوي خونين مادرت زهرا
بيا براي حمايت مسافرم برگرد
تو گفته اي كه زمين با تو پاك مي گردد
براي عهد و وفايت مسافرم برگرد
تمام آدميان عاشق وجود تو وــــ
اسير نيم نگاهت .مسافرم بر گرد
دگر بس است بدون تو زندگي كردن
بيا بيا به سلامت مسافرم برگرد
خداي عدلي و هرگز تمام عادليان ــ
نمي رسند به پايت مسافرم برگرد
اگر چه عمر كفافي نداد بر نظرت
شفاعتي به قيامت .مسافرم برگرد
بيا كه دشمن دين طعنه مي زند بر ما
چه تلخ هست شماتت مسافرم برگرد
اگر چه خواهش من ذره اي اثر نكند
تو را به جان رضايت مسافرم بر گرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسير لحظه احساس مي شوم گاهي
و مست بوي گل ياس مي شوم گاهي
و نام پاك تو را از درون خود كنده
به نام پاك تو وسواس مي شوم گاهي
اگر چه نام مرا اشرف زمين گفتند
خلاف "اشرفه النّاس" مي شوم گاهي
براي آدم و حوّا ،زمين و جنّت و سيب
هزار قافله خنّاس مي شوم گاهي
_ دوباره بخت مرا كوچه كوچه قي كردند_
ولي به بخت خودم تاس مي شوم گاهي_
بچرخ تاس سرشتم بچرخ با دل من
كه با تو مست زگيلاس مي شوم گاهي
نرو تو را به تمام دقيقه هاي حضور...
تو را به حضرت عبّاس. باز در اينجا_
منم كه بي تو شدم مست وروزها به سرم_
شدند گيج وتلو گشته اند تا فردا.
آهاي خالق احساسهاي من مجنون...
كجاست خالق احساسهاي تو ليلا.؟
چگونه بي تو بمانم؟ چگونه بي تو...؟ مگر...
چگونه خانم موبور، تو بگو آيا_
تمام اين وجنات شبيه مزبله ام_
پر از تعفّن بي حسّ مي شوند و يا...؟
سؤال هاي بدون جواب هاي لبم
هميشه منگ شدند وهميشه بي زيرا
چقدر" من" به نگاه يا چقدر "تو" من...
به اشتياق كدامين نگاه پلكت تا...
...
گلوله سرد ولي توي خان اين دو غزل_
هميشه مست مرا دور مي زند تا ياء
"ارا اسامر ليلاي ليله القمري"
شبيه كودكي ات دستهات را بگشا...
تو را به حضرت عباس. هاي بي رمقم...
چگونه اين من مست تلو شده آيا...؟
ای پاکتر ز پاکی باران غزل بخوان
سرریز لطف شو وفراوان غزل بخوان
بنویس:سیب وآدم وحوا و...ــبعد از آن
بر این طمع به آ(ه)و -دم مان غزل بخوان
من گوش می دهم به صدای غریق تو
تو یک رمق به سرکش وعصیان غزل بخوان
بلواست سال ما و بر این قوم در رحیل
بانگی بزن به ناقه طوفان غزل بخوان
اینبار قبله های شما در تناقض است
تک تک برای قوم خدایان غزل بخوان
آئینه شو تمام مرا با خودت بگو
آئینه وارساده و عریان غزل بخوان
بابای مشق شب شو و آب و انار و... نه!
در حسرت حقیقت یک نان غزل بخوان
مبعوث شو برای لبم یک رسول باش
در من به آیه آیه قرآن غزل بخوان
پر نه! پرنده پر شد گنجشک و... تو نپر
با من بمان همیشه غزلخوان غزل بخوان
*********
تقدیم به آقای دکتر محمد رضا روزبه
تیری که برید اشتیاق یک یاس
خون ریخت به روی لحظه های احساس
آنوقت ستاره ها پریشان گشتند
دندان شد و مشک وچشمهای عباس(ع)

خون بود به روی فرق مهتاب چکید
اینبار به کربلای بی آب چکید
ای وای ستاره ها همه پژ مردند
روزی که به روی آسمان خواب چکید

میم را باز به احساس خودم جا کردم
"مرگ" تا لحظه احساس تماشا کردم
وهمیشه من واین حلقه با من درلج-
تا گلویم برسد باز تمنا کردم
و دلم گنگ شده در نفس پنجره ها
و رمق نیست در او عاجزه- نازا کردم
تو:زنی که... نه همان دختر احساساتی...
که در آن روز برای من وتو "ما" کردم
من وسرمای سکوتم به هواخواهی تو
تو گرمای دلت آنقدرت "ها"کردم
به زمین می خورد این چند تمنا باریست...
نفسم را که هزاران نفسی "پا"کردم
پر تشویش وپر از استرس وامانده
من تو آبی آبی و خدا هم آبی است
وهمین رنگ که از ارث خدا جا مانده
وهیشه غزل بین من وتو پوچ است
من وتو بودنمان باز به رویا مانده
تو بگو فاصله ها را چه کسی خواهد شست؟
یا که این فاصله همزاد معما مانده؟
تب وتاب غزلم باز تو را می پاید-
که پر از بی رمقی هاست که که نازا مانده
هیجان ای همه احساس وجودم:خورشید-
شب تکویر بگو صبح شده یا مانده؟...
برو از زمزمه تب زده این بیچا-
ره که در ذهن توتیپا شده ووامانده


در بند هجر خسته شد اما نیامدی
ما جمعه جمعه زنده به یاد تو زنده ایم
حالا نفس که رسته شد اما نیامدی
گفتند:بودن تو زآدم قدیم هست
آدم به یاد بسته شد اما نیامدی
گفتی:به وقت ظلم جهان پر زتو شود
دست علی(ع)که بسته شد اما نیامدی
در یک طلوع- جسارت اعظم وبعد از آن
فرق علی شکسته شد اما نیامدی
زهرا (س)به پشت در و لبانش پرآه وغم
آندم ز غم گسسته شد اما نیامدی
ظلمی که بر حسین(ع)چشاندند گوش کن:
آبی به لب نبسته شد اما نیامدی
من ندبه- منتوسل ومن... نه همیشه تو...
حتی دعام خسته شد اما نیامدی...